ای تمام نام های جهان
راستی این روزها کجایی ؟ خدا را چه دیده ای ! شاید آنقدر باران بنفشه بارید که قلیلی از شاعران از پی گل نی آمدند رفتند دنبال چراغ و آیینه شمعدانی عسل حلقه ی نقره و قرآن کریم . حیرت آور است ! حالا هر که از رو به رو بیاید بی تعارف صدایش می کنم بفرما ! امروز مسافر ما هم به خانه بر می گردد. شعر نوشت : نازنینم سفرت چرا تمومی نداره .... سپیده به زودی فرا می رسد و من در این لحظه برای تو می نویسم : " دوستت دارم " که بگویم " دوستت دارم " عزیزم عشقمان را پاس بدار پاکش کن بلندش کن حمایتش کن . آن را پیش تو می گذارم چون مشتی از خاک با دانه های درون آن . عشق از آن خواهد رست ریشه در نم عشق ما. شاید روزی مردی و زنی چون ما دست به این عشق زنند و هنوز آتشی را بیابند که انگشتان را بسوزاند. ما که بودیم ؟ مگر فرقی می کند ؟ آن ها دست به این آتش خواهند زد و آتش - شیرین من - نام ساده ی تو را خواهد گفت و نام مرا نامی که تنها تو می دانستی زیرا تنها تو به روی زمین می دانی من که هستم ... هیچکس مرا چون دست تو ... حتی یک دست تو نمی شناخت .... شهريار ....! شهريار....! حتي زمزمه ي گاه به گاه نامت شادم مي كند و آرامش چتري از براي شاديم...! شهريار...! وه چه شايسته نامي نيك در خور ِ شكوه ِ شاهوار ِ شاعرانه ات....! شهريار...! وقتي نامت دمي حتي از ذهنم مي گذرد يا يكي از واژگانش بر زبانم آرام مي گيرد بادها توفان مي شوند و زمين در مدارش به دور خورشيد شتابان مي گردد... آن گاه سالياني نو آغاز مي شوند سراسر به نام ِ تو....! شهريار ....! كافيست به نام تو را بخوانم.... گندم زاران بارور خواهند شد ابران بهارآور و باراني آبي خواهد باريد....! شهريار....! اين سرزمين ِ زلزله خيز بي نامت قرار ندارد....! برخيز...! دمي اينجا بمان...! تا واژه صلح را در لغت نامه ها دوباره بيابيم....! بمان كه كبوتران به هواي دانه گان دستانت راه ِ اين سرزمين را باز مي يابند...! شهريار....! شهريار..........................................! * برای عشق بی همتای خودم که زمین نیکو جایگاهیست وقتی تو در زیر آسمان آن نفس می کشی ... و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم ..... در خواب های کودکی ام دیده ام تو را ... ساليان عمر ِ من به تمامي بيهوده نبوده اند اگر ساعتي دقيقه اي حتي بر تو عاشق بوده ام ... ! حقيقتي فريبنده تر از رويا رويايي كه از خواب ِ سپيده دمان بي نيازم مي كند . دستاني كه گرم است و آغوشي كه پذيرنده ... ! دستان و آغوشي كه از همهمه ي شهر سرد بي نيازم مي كند . و يكان يكان واژگاني كه چونان يكي سرود آسماني بر قلب ِ من نازل مي شوند تا خداوندگار را نيك به ياد آرم ... * ستاره ي من ستاره ستاره ي روياي سپيده و دستان ِ آغوش هم از اينسان است كه تو را سرودي بايسته بايد ستايشي سخت در خور ... دوست می دارمت به بانگ بلند ... باز هم سلام به تو که عشق بزرگ این دل کوچکی ... دوستت می دارم ... دوستت می دارم ... دوستت می دارم...هرگز گمان مبر که لحظه ای بوده که در آن بر تو عاشق نبوده ام ... همیشه برای تو من پر از شعرم و هزار قصه نگفته ... هزار راز سر به مهر ... که هیچ کس جز من و تو و خدایمان را از آن خبر نیست.... شادمانم و شاکر از خداوند به خاطر تو و وجود بی همتایت ... شاهزاده سرزمین ترانه و رویا ... من خوبم ... خوب خوب ... تو که باشی بهتر هم می شوم... دوستت دارم ... دوستت دارم. بعد التحریر : گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


