قالي ها
گرد و نقشي در ميانه
قالي ها
چهار گوش و طرحي در كناره
قالي ها
خورشيد ِ سرزمين
و
تو طرح ِ آفتاب بر مهتابي
قالي ها
ماهي ِ گلگونه در حوض
و
تو رقص ِ نور بر كاشي ِ آبي .

از آغاز مثل همه شروع ها و آغازها مرا با او الفتي بود نه اورا با من . روز به روز جنگ و دعوا و گاهي آشتي اما بيشتر دعوا.
بعد از 4 سال زندگي با خورشيد اين جنگ و دعوا كمتر شد تا اينكه ناگهان از هم بريديم و من به سفر رفتم. در موزه ي بريتانيا ديدم خورشيد هايي كه بايد مي ديدم . محراب بشقاب و كاشي و در هر تكه اي خورشيد جلوه اي داشت منحصر و يكتا و همين طور در موزه ي دوسلدورف. ........ و با خورشيد آشتي كردم نه گلايه اي نه شكوه اي و نه اما و چرايي و عشق حقيقي از اينجا آغاز شد... بايد همان گونه كه بود عاشقش مي شدم بايد همان گونه كه بود دوستش مي داشتم و داشتم و حاليا هر روز سلام و صحبت و خنده و هر روز قرار روز آينده...
و اما خورشيد
چشمه اي كه هر چه بنوشي تشنه تري. آنقدر مي نوشي كه نه تو مي ماني و نه چشمه خورشيد .
خورشيد اما به مانند دلداري است طناز با هزاران عشوه و ناز كه به تو گوش نمي آرد. تنها به دلبري مشغول است... چيزي ست به قول هدايت "اثيري " تو مي گويي تو را اين گونه مي خواهم مي گويد گونه اي هستم كه مي بايد و لا غير و تو مي ماني در مي ماني. با اين همه كشاكش اين همه زيبايي اين همه شكوه. غير گويد معشوقي دارد اما چگونه .... اين همه را هيچ كس نمي داند الا پروردگار خورشيد و من ... مي مانم در خلوت هر روز با خورشيد و پروردگار شاهد...
بعد از 4 سال زندگي با خورشيد اين جنگ و دعوا كمتر شد تا اينكه ناگهان از هم بريديم و من به سفر رفتم. در موزه ي بريتانيا ديدم خورشيد هايي كه بايد مي ديدم . محراب بشقاب و كاشي و در هر تكه اي خورشيد جلوه اي داشت منحصر و يكتا و همين طور در موزه ي دوسلدورف. ........ و با خورشيد آشتي كردم نه گلايه اي نه شكوه اي و نه اما و چرايي و عشق حقيقي از اينجا آغاز شد... بايد همان گونه كه بود عاشقش مي شدم بايد همان گونه كه بود دوستش مي داشتم و داشتم و حاليا هر روز سلام و صحبت و خنده و هر روز قرار روز آينده...
و اما خورشيد
چشمه اي كه هر چه بنوشي تشنه تري. آنقدر مي نوشي كه نه تو مي ماني و نه چشمه خورشيد .
خورشيد اما به مانند دلداري است طناز با هزاران عشوه و ناز كه به تو گوش نمي آرد. تنها به دلبري مشغول است... چيزي ست به قول هدايت "اثيري " تو مي گويي تو را اين گونه مي خواهم مي گويد گونه اي هستم كه مي بايد و لا غير و تو مي ماني در مي ماني. با اين همه كشاكش اين همه زيبايي اين همه شكوه. غير گويد معشوقي دارد اما چگونه .... اين همه را هيچ كس نمي داند الا پروردگار خورشيد و من ... مي مانم در خلوت هر روز با خورشيد و پروردگار شاهد...



مرا ببخش عشق من...ببخش كه دوستت دارم و كاري از دستم بر نمي آيد...!

بايد براي تو دعا خواند... دعايي هر چه باشد... به هواي تو بايد باشد اگر نيايشي باشد... به هواي شادمانيت ...
بايد از خدا برآورده شدن ارزوي تو را خواست... كه نمي توانم ببينم تو باشي و فكر كني آرزويي دست نيافتني داري... اما آن آرزو ... رهايش كن ... امروز حرفي ازان نخواهيم زد... امروز تنها به راه هايي مي انديشيم كه تو كامروا شوي...
و من اگر نباشي مي ميرم...
بايد از خدا برآورده شدن ارزوي تو را خواست... كه نمي توانم ببينم تو باشي و فكر كني آرزويي دست نيافتني داري... اما آن آرزو ... رهايش كن ... امروز حرفي ازان نخواهيم زد... امروز تنها به راه هايي مي انديشيم كه تو كامروا شوي...
و من اگر نباشي مي ميرم...

دلواپس شادماني تو ام... چرا نمي خندي ؟!
عزيز چله نشين من اين روزها دز غار تنهايي تو چه مي گذرد...؟
ياور ساليان غربت و سنگ و سكوت ... كاش لحظه اي مرا و عشق مرا باور مي كردي... اما رهايش كن...
تو اگر بخندي من هم شادم...
خنده ي همه ي آفتاب ها بسته به نور توست يگانه... بخند...
بخند...
بخند...
بخند...
بخند...
من به فداي خنده شادمانيت ... بخند....
عزيز چله نشين من اين روزها دز غار تنهايي تو چه مي گذرد...؟
ياور ساليان غربت و سنگ و سكوت ... كاش لحظه اي مرا و عشق مرا باور مي كردي... اما رهايش كن...
تو اگر بخندي من هم شادم...
خنده ي همه ي آفتاب ها بسته به نور توست يگانه... بخند...
بخند...
بخند...
بخند...
بخند...
من به فداي خنده شادمانيت ... بخند....

تو مهرباني
و تعبير خواب تو
نان است و روشني
در سفره وپنجره
تورا شكر مي گويم اي كردگار!
جايي ميان اين كلمات
درخت انجير خواهد رست... !
و تعبير خواب تو
نان است و روشني
در سفره وپنجره
تورا شكر مي گويم اي كردگار!
جايي ميان اين كلمات
درخت انجير خواهد رست... !

بانو جان ... سپاسم را كه به اندازه ي دنيا كه نه هر بار ... به اندازه ي دنياييست بپذيريد... سپاسم را بپذيريد به هواي ترانه و رويا... عاشقانه و رنگ ها... به هواي آنچه خواندم و پسنديديد ... سپاسم را از روي مهربانيتان بپذيريد... بهترين آرزوهايم با شما باد تا....

واژگانت را در آغوش مي كشم
چونانكه يكي كودك
عروسك محبوب خويش را...!
با فانوس_لبخندت
پرسه هاي شبانه
به خاموشي نمي گرايند... !
در تو گام مي زنم
با آواي تو اينك
من به كهكشان نزديكم...
در تو گام مي زنم من !
خانه و حوضي
و مهتاب در ميانه
روشني ات اما
آفتاب اين خانه است ...!
روز را خبر كنيد
با خورشيد و گرمايش
با كوچه و مردمانش...
كه شب ديريست ازين خانه رخت بر بسته است... !
چونانكه يكي كودك
عروسك محبوب خويش را...!
با فانوس_لبخندت
پرسه هاي شبانه
به خاموشي نمي گرايند... !
در تو گام مي زنم
با آواي تو اينك
من به كهكشان نزديكم...
در تو گام مي زنم من !
خانه و حوضي
و مهتاب در ميانه
روشني ات اما
آفتاب اين خانه است ...!
روز را خبر كنيد
با خورشيد و گرمايش
با كوچه و مردمانش...
كه شب ديريست ازين خانه رخت بر بسته است... !

شايد مرا ديگر نشناسي. شايد مرا به ياد نياوري . اما من تورا خوب مي شناسم. ما همسايه ي شما بوديم و شما همسايه ي ما و همه مان همسايه ي خدا...
يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم مي شدي. و من همه ي آسمان را دنبالت مي گشتم. تو مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت مي كردم.
خوب يادم هست كه آن روزها عاشق آفتاب بودي. توي دستت هميشه قاچي از خورشيدبود. نور از لاي انگشت هاي نازكت مي چكيد . راه كه مي رفتي ردي از روشني روي كهكشان مي ماند.
يادت مي آيد ؟ گاهي شيطنت مي كرديم و مي رفتيم سراغ شيطان. تو گلي بهشتي به سمتش پرت مي كردي و او كفرش در مي آمد . اما زورش به ما نمي رسيد .فقط مي گفت : همين كه پايتان به زمين برسد مي دانم چطور از راه به درتان كنم.
تو شلوغ بودي . آرام و قرار نداشتي . آسمان را روي سرت مي گذاشتي و شب تا صبح ازين ستاره به آن ستاره مي پريدي و صبح كه مي شد در آغوش نور به خواب مي رفتي...
اما هميشه خواب زمين را مي ديدي . آرزويي روياهاي تو را قلقلك مي داد . دلت مي خواست به دنيا بيايي . و هميشه اين را به خدا مي گفتي . و آنقدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد . من هم همين كار را كردم . بچه هاي ديگر هم . ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد.
تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را... ما ديگر نه همسايه ي هم بوديم و نه همسايه ي خدا . ما گم شديم و خدا گم كرديم....
دوست من ! همبازي بهشتيم !نمي داني چقدر دلم برايت تنگ شده . هنوز آخرين جمله ي خدا توي گوشم زنگ مي زند: از قلب كوچك تو تا من يك راه ِ مستقيم است . اگر گم شدي ازين راه بيا . بلند شو . از دلت شروع كن.
شايد دوباره همديگر را پيدا كنيم...
يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم مي شدي. و من همه ي آسمان را دنبالت مي گشتم. تو مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت مي كردم.
خوب يادم هست كه آن روزها عاشق آفتاب بودي. توي دستت هميشه قاچي از خورشيدبود. نور از لاي انگشت هاي نازكت مي چكيد . راه كه مي رفتي ردي از روشني روي كهكشان مي ماند.
يادت مي آيد ؟ گاهي شيطنت مي كرديم و مي رفتيم سراغ شيطان. تو گلي بهشتي به سمتش پرت مي كردي و او كفرش در مي آمد . اما زورش به ما نمي رسيد .فقط مي گفت : همين كه پايتان به زمين برسد مي دانم چطور از راه به درتان كنم.
تو شلوغ بودي . آرام و قرار نداشتي . آسمان را روي سرت مي گذاشتي و شب تا صبح ازين ستاره به آن ستاره مي پريدي و صبح كه مي شد در آغوش نور به خواب مي رفتي...
اما هميشه خواب زمين را مي ديدي . آرزويي روياهاي تو را قلقلك مي داد . دلت مي خواست به دنيا بيايي . و هميشه اين را به خدا مي گفتي . و آنقدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد . من هم همين كار را كردم . بچه هاي ديگر هم . ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد.
تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را... ما ديگر نه همسايه ي هم بوديم و نه همسايه ي خدا . ما گم شديم و خدا گم كرديم....
دوست من ! همبازي بهشتيم !نمي داني چقدر دلم برايت تنگ شده . هنوز آخرين جمله ي خدا توي گوشم زنگ مي زند: از قلب كوچك تو تا من يك راه ِ مستقيم است . اگر گم شدي ازين راه بيا . بلند شو . از دلت شروع كن.
شايد دوباره همديگر را پيدا كنيم...







